ميرزا
گپهاي رضا
کشف و شهود سر ظهر
اين حالت را مکررا تجربه کرده ام. معمولا بعد از ناهار، يعني با شکم پر، ولي شکم هم اگر پر نباشد مي شود. حداقل بايد حدود ظهر باشد، آفتابي. لم که مي دهم، حالا روي صندلي راحتي در حياط پشتي، يا صندلي ماشين، پارک کرده در پارکينگي، يا کنار خيابان. و چشمها را هم مي گذارم. کم کم خلسة ملايمي سر مي رسد. سرو صداهاي معمولي شهر در پس زمينه هاي فکرم جا مي گيرد، و مخلوط مي شود گرماي مطبوع آفتاب سر ظهر با اين صداها، آواهاي نا مفهوم آدمي، زمزمة کم و بيش يکنواخت موتور ماشينها، گاه خوردن آهن بر آهن، شايد هم با صداي آبي همراه شده. آنوقت فکر سيال مي شود و مي رود، هر جا که بخواهد، به اختيار خودش. و گاه خاطره هايي را از نا خود آگاه بيرون مي کشد که اصلا از وجودشان هم خبر نداشته ام. معمولا خاطره اي از سر ظهري ديگر، در زمانهاي دور، شايد گذشتني از کنار يک دکان آهنگري، يا سر برداشتني از کتابي و ديدن پرنده اي، يا ظهر دلهره اي در خيابان داغي در طهران
1 Comments:
Blogger Mehdi said...
آقا میرزا رضا، اتفاقا من تازه از خواب بعد ناهار دیروقتم بیدار شدم. امروز متاسفانه هیچ کشف و شهودی در کار نبود. شاید غذای ما چربی کافی نداشت.