ميرزا
گپهاي رضا
حرفي تکراري
سالها و قرنهاست اين تجربه را تکرار کرده ايم. اصلا شايد قديمترين تجربة ماست، مايي که ناممان انسان است.
مي خواهي دايره اي داشته باشي از روز که مي رود. مي داني تاريکي که بيفتد، شنوايي حاکم مي شود بر همة حسهايت. مي خواهي بينايي را توانا کني، نور مي طلبي. روز به تنت قوت مي دهد. شب به رويايت. مست روشنايي، مست تاريکي. تاريکي رمز است و تخيل. وهم و ترس هم هست. عاشق تاريکي هستي، دوستدار روشنايي. مي خواهي اين آخرين نور ذره ها را که مي رسند از آسمان. اولين شاخه هاي خشک را که مي گذاري تند گر مي گيرند. بي کنترل تو. لمحه اند. گريزپا و بي اثر. بايد مهارشان کني. اين بار گروهاگروهشان مي کني بر هم از کوچک به بزرگ. کوچک ها پوست بزرگترها را شعله ور مي کنند. بزرگها کم کم گر مي گيرند. اول از خارج. پوست. و بعد روشن مي شوند. شعله شان بلند تر است. بالا مي گيرند ولي نه خيلي بالا. آرام مي سوزند- و به تاني. آتش موج بر مي دارد. يکي که مي سوزد آن يکي را شعله ور مي کند. خوراکش بدهي مي ماند. چه بوي خوشي دارد دود چوب کاج که تو را دوره مي کند. حس دلپذير توحش. قديمي ها ذغال شده اند. سرخ، زيبا. با تاني گر مي گيرند. ديگر مي داني آتش ماندگار اجدادت است. درهم برهم است. شاخه اي اينجا يا آنجا گر مي گيرد. شعله ها به سمت باد گردن مي کشند. مي طلبي آن شعله را . عاشق مي شوي. عاشق اين سرخي. و اين برافروختگي.
داستاني است کهنه از لايتناهي انسان. که آتش را پيدا کرد. آن را بر آورد. عاشقش شد. پرستارش شد. پرستشش کرد. نگهبانش شد. حرف نويي نيست. اکتشاف غريزة قرون است در سير حالتهاي درون.